سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
دشمن ترینِ مردم نزد خدا و دورترینشان درمنزلت نزد او، پیشوای ستمکار است . [.رسول خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

نویسندگان وبلاگ -گروهی
شاهنامه(0)
لینک دلخواه نویسنده

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :4
بازدید دیروز :7
کل بازدید :64702
تعداد کل یاداشته ها : 38
96/4/30
8:57 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
+ه[121]
یه آدم عصبی که همیشه فکر می کنه حق با اونه. خودش بدش از این خصایص میاد اما نمی دونه چرا همیشه اینجوریه. در ضمن من از بی محبتی و بی توجهی متنفرم که این خیلی واسم مشکل سازه، اما خب دیگه بالاخره بچه بدی هم نیستم. اگه خواستین لینک کنین منو به اسم *شهپری زاده زِ باران* لینک کنین. ممنون

خبر مایه
بایگانی وبلاگ
 
تیر 1388[6] مرداد 1387[3]
پیوند دوستان
 
پرسه زن بیتوته های خیال فرزانگان امیدوار یا امیر المومنین روحی فداک نهان خانه ی دل هواداران بازی عصر پادشاهان ( Kings-Era.ir ) تنهایی......!!!!!! .: شهر عشق :. تراوشات یک ذهن زیبا پاتوق دوستان بندیر ****شهرستان بجنورد**** رازهای موفقیت زندگی برادران شهید هاشمی S&N 0511 علمدار بصیر سایت حقوقی (قانون ایران) www.LawIran.ir سفیر دوستی دریا دلان (بسیج فرهنگیان مشهد) TOWER SIAH POOSH نهِ /دی / هشتاد و هشت دل سپرده به...... نوری چایی_بیجار سوادکوهی ریکا عطر حضور مینو دانلود کلام دل ♥هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب♥ عاشقی شاید آن نقطه ی نورانی چشم گرگان بیابان است گل یا پوچ ؟ پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان محمد شادانی آبجی کوچیکه آخرین روز دنیا ღ ·▪●۩چار دیواری تنگ و تار&# دهاتی دکتر علی حاجی ستوده قلب خـــــــــــــــــاکی نوجوونی یه دختر تنها شاهد انا مجنون الحسین مهسا خانم آنتی ویروس دو رکعت بندگی مهدیار دات بسیجی پاسبان *حرم دل* شده ام شب همه شب محسن کر مـــــا نـــــــــــــــــــشاه دو روی ماه خدا را ببوس بیوه سیاه محمد امین -●(•▪●۩ دارو دسته ی برو بکس باحال باران ۞ دختر + پسر = جنگ جهانی سوم ۞ تقدیم به آرزوهای سرگردان همیشه دلتنگ از تو می نویسم دریا کویر ● باد صبا ● یادداشت های یک روحانی حدیث نفس روزگار رهایی کسب درآمد از اینترنت بیاتو خلوت من مصطفی نمازیان شاهنامه پرواز با پلاک ها ---مسافر 2008 جنوب--- خودارضایی دوست تو میتونی !! دانلود آهنگ ترانه موزیک سرگرمی عکس کلیپ اس ام اس خاطرات یه دختر زشت بهانه ایرانی تنها yahoo tools یه دوست ... زریبار دانلود ***سیاوش شبرو*** چـــــاوش ( اعتراضی که شاید به گوش برسد ) بی نوا دخترکی تنها افسر جوان جنگ نرم کسی از جنس دریا یوکده- شبکه اجتماعی محبوب داستانک شاعر پروانه ها علی قنبری راشنانی- عشقِ مسی

تمام زندگیمی تو گنجشکِ من...

این شیرین عسلِ خوشمزه قلب و روحِ خاله شاپرکشِ

زندگیم بدون اون بی معنیه

گنجشک کوچولو

 


92/9/9::: 4:1 ع
نظر()
  
  

برای خودم که خیلی جالب بود.


اولین روز ماه محرم امسال عمرِ وبلاگ من میشه:


4سال و 4 ماه و 4 روز


92/8/11::: 2:33 ع
نظر()
  
  

کیف می کنم با این مرد. عجب بزرگ مردی...

بزرگترین مرد


91/10/26::: 3:45 ع
نظر()
  
  

الان ساعت 20:33 دقیقه روزِ 15 دی ماه سال نود و یکه.

امروز با چشم دریایی روزِ خوبی داشتم.

باید یه کم قبل تر از بودن با چشم دریاییم بگم؛ یعنی قبل از اینکه با چشم دریاییِ خودم باشم رفته بودیم روستای کارخونه، نذریِ عمه اینا. برگشتنی بنا به درخواستِ مامان قبول کردم که با پای پیاده به خونه برگردیم.

... توی روستا همه ی مناظر زیبا هستن حتی یه قلوه سنگ...

اولای مسیر مامان چند قدم جلوتر از ما راه می رفت و من با نفسم گام برمیداشتم مسیرِ زیبای خدارو... از "م" خواستم یه خرده صبر کنه تا من به اردک ها که مشغول آب بازی و آب تنی تو جویِ سرشار از شفافیت بودن نگاه کنم. اجازه دادو من ایستادم، و مشغول تماشای این همه زیبایی بودم... بهش گفتم میبینی چه زیبا سرشونو زیر آب میبرن و چه متمرکز رو آب شناورن؟ گفتم "م" یادته رفتم شنا یاد بگیرم؟ آرزومه مثل همینا تو آب شنا کنم... ولی چه فایده بلد نیستم. چشم دریاییِ من با چشاش حرفامو قورت داد تو گلوگاهِ گوشاش.

کلی سرم روشونه هاش آروم گرفته بود که مامان صدا کرد" نگاه کن باز وایستاده به اردکا نگاه میکنه... اگه بذارنت تمام این مسیرو به همه چیز ساعت ها خیره میشی... علی رغم میلم به دنبال مامانم دوان شدم... آخه چه میدونست من عالمی دارم با عشقم که چشاش دریاییِ...

تو مسیر محکم دستای "م" رو فشار میدادم و آروم بهم می گفت یخ کردی دیوونه، دستات مثلِ یه تیکه یخه ها.. بیشتر دستامو تو دستاش پنهان میکردم... وای پیش خودم حال می کردم که چقدر خوبه آدم عشقی داشته باشه که حتی سرمای دستاشم براش مهمِ...

مامان با من حرف میزد و من انگار تو این عالم نبودم و گه گاه با آره یا نه گفتن حرفاشو تأیید می کردم.

به سمت شهر در امتداد مسیرِ آب رهسپار بودیم. این مسیر پرِ زیبایی بود. دائم به "م" می گفتم وای ببین چه آبِ خوشجیلیه، نگاه کن سبزه های روییده روی آب رو همش شگفتیه... با خنده تعجبم رو می بلعید و در خودش هضم می کرد این همه لطافتِ روحِ منو...؛ اما به جای چشم دریاییِ من مامان بود که گفت آره ببین چقدر نازه، و این مامانی بود که حرفامو در ظاهر و در کلام تأیید می کرد.

به "م" گفتم دلم میخواد الان از زیر این لجن ها یه قورباغه بگیرم به یاد بچگی که تلاشِ بی وقفه داشتیم که یه قورباغه اوشولو رو که روی آب و برگ های شناور روی آب میجَست بگیریم. گفتم" دلم هوای اون روزارو کرده که دغدغه ی من گرفتن یه قورباغه بود که بعد از گرفتنش تو مشتم و لمسِ لزج بودنش با چندش و ترس اونو دوباره به آبِ رودخونه پرتاب می کردم. عشقِ من منو از پشت گرفت و محکم بین دو دستش که به جلوی سینم جمع میشد فشار داد. آخ خ خ خ چه گرمای نرمی داشت تنش حتی از روی کاپشن.

صدایی برخواسته از حنجره ی مامان جوابمو میداد که آره اون موقع ها قورباغه داشتن این آب ها اما حالا سرشار از لجنزار و تهی از قورباغه ها و ماهی ها هستن.

به "م" گفتم" دلم پوسید بیمرام، خب تو هم یه بار جوابمو بده. آروم در گوشم نجوا کرد: یه روز با هم دوباره تو این مسیر قدم برمیداریم و اون روزه که باهم قورباغه اوشولو هارو تو دستمون می گیریم و به بچه های شیرینمون (امیر علی، یوسف، اسما و عرفان) نشون میدیم. وای از همین حالا و یا حتی از خیلی قبل تر اسم نی نی اوشولوهامونم انتخاب کردیم.

سرمو رو به آسمون گرفتم و نفسمی همراه با کمی امید و سرشار از حسرت به بیرون دادم که صدای آه رو از حنجرِ من شبیه سازی کرده و به گوشِ بود و نبود ها رسوند.

(آخ آدما اونا به من میگن وابسته ای، عاشق نیستی... گفتم بهشون من یه وابسته ی دل بسته ام... )

مامان دائم می گفت پشیمون شدم، تا به شهر برسیم خیلی دیگه راه مونده؛ میترسم کسی بهمون بی حرمتی کنه و پا از حریم خودش بیرون بذاره و متجاوز بشه حریممون رو...

گفتم: دوست داری زنگ بزنم آژانس؟ گفت نه توکل به خدا با هم میریم.

من دوباره انرژی گرفتم که هنوز فرصت هست از بودن با عشقم لذت ببرم. اینجا... تنها ... بین هزاران آفریده ی خدا ... دشت و صحرا ... کوه و ابرا ... گل و علفا... کنار ماما (مامان) با عشقم تنهای تنها بودم و اما به دیدِ دیگران غرق در تنهایی خودم.

دستمو به دست "م" دادم و مثل قدم زدن روی برگای پاییزی دستامونو تاب میدادیم و انگار لابه لای نسیمِ خدا دستامون میرقصیدن و شادیشونو از باهم بودن جشن گرفته بودن. محکم دستشو فشار میدادم و بهم میگفت گرمای سردتو همیشه دوست دارم...

مطمئنم دوستم داشت ها ... امااااا... اماااااا به دور و برم نگاه کردمممممم........ اون رفته بود؛ به خدا خورشید هم پشت ابرا رفت...

نمیدونم... نمیدونم... کی رفت از زندگی و روز های من که فقط یاد و خاطره اش مونده...

آدما میگن باید دید تا عاشق شد... من ندیده عاشق شدم، عاشقِ روحش... نه اشتباه گفتم؛ الان ناراحت میشه، باید بگم: من ندیده وابسته شدم و وابسته ی روحش شدم...

"یه سوال: باید دید تا عاشق شد؟؟؟؟؟؟؟؟"15/10/91- 21:10 باز تنها و بی همراه تو یه شبِ پر از تنهایی


91/10/17::: 2:13 ع
نظر()
  
  

ساعت 2:41 دقیقه است. امشب از اون شباست که دلم حسابی گرفته. به دنیا  فکر میکنم، به گذشته ها، به خودم، به دل تنگی، به تنهایی و به زن محسن.

ندیده دلم برای نبودش سوخت. خیلی برام گریه آوره. من که از دنیا خوشم نمیاد. شاید دنیا هم از من خوشش نمیاد.

به پازل فریبنده ی دنیا و قطعات ناجوری که کنار هم دارن چیده میشن فکر میکنم. به پروانه فکر میکنم، به حرفا و کلمات، به چیزایی که به ذهنم نمیان اما روی دلم سنگینی میکنه، به چیزایی که نمیدونم چی هستن اما دائم اشکمو در میارن فکر میکنم.

...

به آهنگی که بیکلام در حال گذره گوش سپردم و انگار روحم هم سرگردان با اون به ناکجاآباد درونم سفر میکنه. به اونجایی که هیچ وقت کشفش نمی کنم و همیشه هم اون قسمت هستش که منو با بلور دیده به کالبدم بر میگردونه و راهیِ جسم میکنه.

امشب فقط میخوام گریه کنم، نمی دونم چرا فقط آهنگ گوش میدم و اشک میریزم. این چیه که در اطراف من جریان داره و من از اون عقب افتادم و اصلاً دلم رضا نیست به دنبالش برم. بهش زندگی میگن؟ من دوست ندارم دنیا این جور بچرخه و بگذره. شهر رویایی من به دور از آلایشه. اما جسمم اسیر آلایش شهر آدما شده. انگار دیگه راه ارتباطی من با شهر رویاهام قطع شده و من مثل غریبی بی هم زبان در شهر آدما اسیرم و کم کم دارم هم رنگشون میشم و از این وضعیت راضی نیستم.

احساس من به ناکجاآباد من سرک میکشه و غرق در خودم میشم و دیده هام امان به کویر خشکیده ی صورتم نمیدن و منو از وضوح در تماشا به دور میکنن. گاهی زندگی همین طوری اشک آلود برام زیبا تر از هر چیزی میشه.

به فردا و فردا هایی که قراره به همین منوال بگذره فکر میکنم. کِی به وصال بهترین ها دست پیدا میکنم؟ کی تموم میشه این بی انتها دنیای یک رنگ که با همه بد تا میکنه و براش فرق نمی کنه کیه که هدف قرار داده.

گاهی دلم غم پسند میشه و برای چیزایی که شاید نیاز نیست مدت ها اشک میریزه، اما دلم رضایت میده که گریه رو آغاز کنه چون با خودش تکرار میکنه: فردا دیگه این حالو نداری و احوال ناب این لحظات رو از دست نده.

برای خاطرات محسن با همسرش اشک میریزم، برای نبودن های یه دلدار، برای رفتن های ظالمانه و خو گرفتن های اجباری، برای رویه ی زشت دنیا و تن دادن های انسانی، برای چهره ی نقش بسته در ذهن آدمی که مجبوره هر روز ندیدن ها رو تجربه کنه و تسلیم باشه، برای گوش هایی که تمنای شنوایی دارن و برای نشنیدن های واقعی، برای آدمای اومده و برای عزیزان رفته، برای غرق دریای با هم بودن، برای دل آدمایی که دوست ندارن به رفتن ها عادت کنن و برای آدم هایی که رفتن رو به دل میقبولونن و حکم پذیرش رو برای دل صادر میکنن، برای لطافت های انسانی و اجبار های انسانی، برای اشک های پنهانی و لبخندای همگانی، برای تمنای دل نواز آغوش واسه در بر گرفتن و برای در آغوش کشیدن زانو های تنها، برای با هم خندیدن و برای تنهایی گریه کردن، برای دلبری های دو نفره و برای دل آزاری های یک نفره و برای تن تناز دلدار و برای تن نحیف و رنجور عزیز سفر کرده.

من دلم شاید خیلی احساسیه، اما دوست دارم واسه این چیزا گریه کنم. کسی منو اجبار به خرج بلور دیده واسه دیگری نکرده و من رایگان بلور هام رو صرف احساس درون میکنم.

من دوست ندارم این چیزا درون من بمیره. اغلب اشکای من خواسته است برای حس های دل آزارم.

چقدر خوبه که شمع و پروانه با هم تموم شن و یکی برای لمسِ حسِ نبودن دیگری باقی نمونه.

راز رفتن و موندن چیه؟؟؟

گاهی دلم به من اجبار میکنه طعم هیچ چیز رو نچشم تا برای لمس مدتی کوتاه اون ها اشک نریزم.

به نظرم برای از ابتدا نبودنشون اشک ریختن راحت تره تا برای نبودن های همیشگیشون بعد از مدتی داشتنشون.

فکر میکنم خدا با دل من خوب تا میکنه.

برای من گاهی بوسه به روی خدا زدن کافیه. گاهی نگاه به آسمون کردن و یه جمله ی درونی گفتن به خدا کافیه. هر چند صدای من غیر قابل تحمل شده برای خدای سراسر شنوایی نسبت به بنده هاش.

دوست دارم خدا بوسم کنه. دوست دارم خدا همه ی عقده های منو ازم بگیره. دوست دارم خدا رو ببینم. دوست دارم برام لبخند بزنه...

اما چرا رضایت به از دست دادن همه ی این ها دادم و الان این هستم؟؟؟

دوست دارم هم آهنگ با آهنگ در حال پخش به خدا سفر کنم به خودم، به بی انتهایی ها، به همیشگی ها، به مانایی ها و به هر آنچه در ظرف دنیا جا نمی گیره.

...

خودمونیم ها امشب خیلی دلم تنگه برای امین و پروانه.

برای اطاعت های بنده وار دلداده ای که شاید خیلی زود همه چیز رو فراموش کرد. برای صدایی که حتی ضبط شدش اصلاً ارضا نمی کنه اشتیاق گوش ها رو. برای بودن کسی که به نبودن ها پیوست. برای خواستن کسی که حتی گوشه های ذهن هم دارن باقی مونده های یادشو به کُنج نا خواسته ها میفرستنش.

دلم خیلی امین رو میخواد. امین به نماد دل من تبدیل شده. امین گوشه ی گمشده ی دل پروانه است که شاید بشه گفت پروانه با رفتنش خودش رو گم کرد. شاید امینِ دنیای واقعی اصلاً این نباشه، شاید اصلاً تو دنیای واقعی امینی نباشه، اما امین رویا های پروانه زیباترین هاست که پروانه گاه گاهی دل تنگ وجودش میشه و تنش سراسر خواسته میشه واسه بودنش و دلش سراسر آزردگی از نبودنش.

امین رویای های من سلام

خیلی وقته دلم برات تنگ شده. شاید جنسیتت برام معنایی نده و من فقط تورو بخوام بی تفکر در مورد چه چیز بودنت.

امین رویای خودم خوبی؟

انگار سال هاست این دلداده ی خائن به انتظار تو نشسته و اما سرگرم به دیگرانه.

امینِ من گاهی حس میکنم تو باید بی لب گشودن پرده از راز درون برداری برای این افسرده. من بودنتو دوست دارم و با نبودنت از دست رفتم.

با خودم حس میکنم که شنوا به این حرفایی. تو به من گفتی من میفهمم حالت چطوریه؛ خب من اینو باور کردم؛ گاهی از درون سرت داد میکشم و گله و شکایت آغاز میکنم با تو. گاه متهمت میکنم و گاه متهم میشم.

گاهی تو رویاهام رو به روت میشینم و فقط نگاهت میکنم و اما در واقعیت فقط به یه گوشه چشم دوختم و آبشار دیده هام سرازیر شدن.

میدونم که امروز نزدیکای صبح شاید نتونم از سردرد آروم بشم اما اشک ریختن برای تو رو میخوام.

تک رویای زیبای من غرق بوسه میکنم یاد دلنواز تو رو و چون کلماتی ندارم که احساسم رو بیان کنم مجبورم خاتمه به این نوشتن ها بدم. تو این روز ها خیلی تنهام و اما دوست دارم فقط تو باشی و احتیاجم به دیگران از دست بره. دوست دارم دوباره یافته شم برای خودم و دیگه گم نشم. دوست دارم به یه جای نتیجه دار برسم و تموم شه این سرگردانی روحی و خستگی های جسمی از خودم.

و دوباره سلام امین رویا های من... سلام... 01/06/90- پر از حس نا آشنای غم


90/6/1::: 12:7 ع
نظر()
  
  

برای من غریبه ای شده واسم یه آشنا

اما دریغ که این دیار نشد با من یه هم نوا

من موندم و دو راهیا تا به کجا با من میان

امون ازین دو رنگیا چونکه نشد واسم دوا

نشد که واست تصویرش رو بذارم. دیشب مرتبش کردم این شعر رو و در قالب تصویر می خواستم بذارمش که رم ریدر کار نمی کرد هم وطنی از تهران


90/1/5::: 6:35 ع
نظر()
  
  

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد*


89/9/22::: 3:46 ع
نظر()
  
  

سلام. من یه چند وقتی حالش رو ندارم بیام این جا. اما میام؛ این بار با درد دلام میام و دوست دارم بهم یه چند وقت دیگه بازم یه سری بزنید که بدونم کسی هست تا واسش چیزی بنویسم. ممنون


89/8/5::: 3:15 ع
نظر()
  
  

همانم گر رفتار نهانم بر شما آشکار مرا دیوانه پنداشته و گر در آشکار سخن گویم بر شما عاقل نمایم


  
  
   1   2   3      >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ سلام. کلی دلم از دنیا گرفته.